روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

200

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

چاپارخانه براى ما آماده ساخته بودند سوار شديم و دو ساعت از شب رفته به دشتى رسيديم كه در آنجا با گروه عمدهء قبيلهء جغتائيان برخورديم كه اردو زده بودند . شب را در چادرهاى آنان خوابيديم . بامداد فردا كه روز پنجشنبه بود باز به راه افتاديم و بعد از ظهر را در دهكده‌اى بسر آورديم و شب را در كنار رود مرغاب در هواى آزاد آرميديم . جمعه يعنى فرداى آنشب بعد از ظهر را در چادرهاى بعضى از جغتائيانى كه درين حدود چادر زده بودند بسر آورديم و بهنگام غروب با اسبهاى تازه نفس چاپارخانهء حكومتى به راه افتاديم و شب را در هواى آزاد سر كرديم . شنبه كه مصادف بود با نهم اوت در محلى بنام « سالوگر سوخسه » « 1 » ناهار مانديم . اين آبادى از آن كشيش ( يا روحانى مسلمانى ) بود كه ميتوان گفت بمنزلهء اسقف ( مسلمانى ) ( در ميان تاتار ) بود . اين آبادى در دره‌اى كنار رودى بود و در دشت پيرامون آن همه پر آب و نهرهاى بسيارى از آن ( مرغاب ) ميگذشت . درين حدود جمعيت بسيار است و همهء اين دره بيشه است و موستانهاى خوب دارد . آن روحانى ( مسلمان ) كه صاحب اين آبادى بود ، اخيرا درگذشته است و دو پسر بجاى گذاشته . تيمور كه ده روز پيش درين حدود از آنجا گذشته بود نسبت به اين جوانان اظهار علاقه كرده و آنانرا در پناه خويش گرفته و با خود بسمرقند برده است . پدر آنان يعنى آن روحانى ( مسلمان ) مردى صحيح النسب و و الا تبار بود و صاحب كنونى اين آبادى زن بيوهء او يعنى مادر اين جوانان است . وى از ما با احترام و اعزاز پذيرايى كرد و دستور داد كه آنچه از خوراك و وسايل آسايش مورد نياز ما باشد بما داده شود . و نيز اين خانم براى صرف ناهار به نزد ما آمد . همانشب ، كمى كه از شب گذشت به راه افتاديم . اسبهاى عالى در اختيار ما گذاشته بودند و همه شب راه پيموديم و فردا يعنى يكشنبه به چادرهايى كه از آن جغتائيان بود رسيديم و ناهار خورديم و بعد از ظهر و شب بعدش را

--> ( 1 ) - Salugar Sokhassa